خرید بک لینک
دیروز کارم رو توو آزمایشگاه لفت دادم تا ظ. بیاد و ببینمش. اره تقریبا لفت دادم. اما خیلی هم نموندم پیشش. کار داشت و کار داشتم. حالم رو خوب میکنه و من الان بیشتر از همهچی به کسی نیاز دارم که حالم رو خو

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:53

هم اتاقیم داره آهنگ گوش میده پایین و من دارم بالا گریه میکنم.

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:53

جمعه عینک کلاه نبرده بودم استخر. با هزارتا منت یکی از ناجیا بهم کلاه داد ولی هیچکدوم دلشون نیومد عینک بدن. منم با چشم بسته داشتم تمرین میکردم. مطمئنم هر کی منو میدید، توو دلش میگفت مگه مجبوری؟منم توو دلم میگفتم همین چیزهاس فرق بین من و شما.

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:53

دیشب یه صدایی میومد که نمیدونم چی بود ولی دلم میخواست خواب باشه. یهجورایی خوفناک بود. بههرحال، میترسیدم به پنجره نگاه کنم که مبادا کسی کلهی یکی دیگه رو کوبونده باشه به پنجره و همهجا خونی شده باشه. بگذریم از اینکه همچین چیزی به خاطر جای پنجره ممکن نیست.

برچسب: نویسنده: الینا کریمی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 14:53

صفحه بندی